امروز ۲ شهریور ۱۳۹۸ ۲۰:۱۸

جزییات خبر

چندخط خاطره شنیدنی از راننده پیشکسوت عرصه حمل و نقل فرآورده نفتی

روایت یک انجام وظیفه با چاشنی تعهد

(دوشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸) ۱۵:۱۱

روایت از این قرار است که روز پنجشنبه، 26 اردیبهشت ماه سال 98، یک روز قبل از روز جهانی ارتباطات و روابط عمومی، دیدار اتفاقی چهره به چهره احمد شیرانی اصل، مسئول روابط عمومی منطقه همدان با میهمانی ناخوانده اما عزیز، بیان خاطرات شنیدنی را رقم زد که شرح آن از زبان این مسئول در ادامه می‌آید:

برخورد کاملا اتفاقی با یکی از رانندگان پیشکسوت حمل و نقل فرآورده های نفتی استان همدان خیلی برایم جالب و نوستالژیک بود اما از آنجا که تأمین گرمایش، امکان پخت و پز خوراک اهل و عیال، روشنایی کاشانه و بسیاری دیگر از اسباب راحتی هر خانواده شهری و روستایی به نفت "این محصول ارزشمند" گره خورده بود موضوع را بسیار شنیدنی و با اهمیت کرد.
آقای رحمت الله بوجاریان از رانندگان سوخت رسان تحت پیمان محمود هوشنگی سالهای دور، متولد 1310 همدان که این روزها حافظه اش به سختی یاری می کند، با کمک یکی از شهروندان در دفتر روابط عمومی شرکت پخش فرآورده های نفتی منطقه حضور یافت .
ایشان خیلی ابزار علاقه مندی می کرد که فردی از مسئولان یا رانندگان آن دوران را ملاقات کند چرا که خاطرات شیرین زمانی شیرین تر می شوند که هر دو طرف در تجربه آن اشتراک داشته باشند. اما از آنجا که این راننده قدیمی به قول خودش، زمانی حدود 35 سال پیش بازنشسته شده است و در حال حاضر کسی او را نمی شناسد چاره ای جز اعتماد به حافظه ای ضعیف که آن‌هم این روزها بنای ناسازگاری گذاشته را نداشت.
از وی صمیمانه استقبال کردم و از آنجا که در آغاز هفته روابط عمومی و ارتباطات قرار داشتیم با خود اندیشیدم که شاید این دیدار نقطه عطفی باشد برای سالگرد هنر هشتم که هنر مردمداری و قدردانی را دل خود دارد. از این رو کار روزمره را به کناری گذاشته و از او خواستم که بدون تعجیل و با آرامش تمام هرچه می خواهد دل تنگش از فعالیت ها و کارهایی که انجام داده بر زبان جاری کند.
پیرمرد که در چهره اش نقش و نگار گذر ایام به خوبی دیده می شد گفت: در یکی از سالهای دهه چهل و در یک شب سرد زمستانی و در میان بارش شدید برف و جاده های کم عرض مملو از برف و یخ که ناهمواری آن هرگزاجازه نمی داد چیزی در داخل کامیون قدیمی لحظه ای بر جایش آرام و قرار گیرد و مادام چپ و راست و بالا و پایین می شد، با سختی و مشقت فراوان و با عبور از میان تپه ها و دشت ها و توقف های اجباری که مجبور به خروج از کامیون و رفع نقص فنی بوجود آمده بودم مسیر جاده را می پیمودم؛ تا جایی که تاریکی و خطر اتفاقات پیش بینی نشده مرا از ریسک ادامه باز می‌داشت و به توقف و بیتوته تا سحرگاهان روز بعد ترغیب می کرد. گذراندن شب در دل تاریکی مطلق و در میان حلقه محاصره گرگ های گرسنه تجربه ای بود که بارها برایم تکرار شده بود و امید به خدا و اطمینان به جدار شیشه های کامیون که با ضخامت چند میلیمتری، قوت قلبی از دیوار های قلعه تسخیر ناپذیری را برایم مجسم می ساخت، شب را به سحر رساندم.
در حالی که لحظه ای نخوابیده بودم، کار تازه شروع شده بود. برف ها را با هل دادن در به بیرون به کناری ریختم و از کابین خارج شدم با هجوم سرما به داخل ناگهان فضای اتاقک کامیون به یخدانی سرد و یخزده تبدیل شد. هیزم هایی که برای روز مبادا و برای همین موقعیت ها بر بالای مخزن و در جایی مناسب قرار داده بودم برای آتش افروختن و گرم کردن موتور و روان ساختن روغن آن به پایین آوردم و با مشقت زیاد کمی دورتر و در داخل منقلی مدور و بزرگ توانستم آتشی مهیا کنم. تازه فهمیدم چرا آتش از دیرباز بهترین دوست بشر بوده است.
ذغال های گداخته را ر زیر کارتل روغن موتور قرار دادم و یک ساعتی صبر کردم سرانجام و بعد از دو ساعت تلاش موفق شدم صدای دلنشین و فرح بخش موتور کامیون را بشنوم. انگار که با من حرف می زد چرا که من با این کامیون قدیمی سالها احساس برادری داشتم. حدود ظهر روز بعد سرانجام توانستم محموله نفت سفید را به یکی از روستاهای شهرستان رزن از توابع استان همدان به نام اورته قمیش برسانم.

ابوجاریان 1

در آن زمان روستا 400 نفر سکنه داشت. اهالی روستا با دیدن محموله نفت سفید که برایشان آخر آسایش بود و همه نوع رفاهی را با خود به همراه داشت به وجد آمده بودند و ریش سفیدان آبادی با تحیر فراوان به من نگاه می کردند، گویی که فرشته نجات از راه رسیده و من سیه چرده از دود و دم کامیون و آتش با دستانی کثیف، کاری کارستان را به انجام رسانده ام.
پیرمرد که حالا لبخند بر لب داشت و چشمانش برق میزد با احساسی خوب و با چاشنی غرور درحالی که انگشت لرزان دست راست خود را بر چانه زده بود و سر تکان می داد از آن روزها یاد می کرد و می گفت یک شبانه روز در میان سوز و سرما طول کشید تا مسیری که امروزه بیشینه 2 و نیم ساعت می توان به مقصد رسید را طی کردم. از قضا آن شب یکی از شبهای ماه روزه داری بود.
آقای بوجاریان می گفت یکی از بزرگان آبادی گفت ما امشب بعد از نماز سحر و در مسجد روستا برای تو دعا خواهیم کرد .
لحظاتی سکوت بر من و او مستولی گشت. شاید او به خاطراتش می اندیشید و من به شکرگزاری از خدا که او را در کنار خود دارم و می توانم پیام تلاش های بدون ادعای مردان مخلص و بی شیله پیله سوخت رسان سالهای دور که با کمترین امکانات آخرین حلقه را به زنجیره خدمت می زدند و رسالت سوخت رسانی شرکت را به اتمام و انجام می رساندند را به همکاران خود و نسل حاضر انتقال دهم.
هنگامی که قصد کردم کاری به ادای دین و قدردانی و به نمایندگی از مجموعه ای خدمت گذار در حق این بنده خوب خدا به انجام برسانم، به او نزدیکتر شدم دست او را در دستم به گرمی گرفتم و به سرعت برای بوسیدن آن خم شدم. این تنها کاری بود که در آن لحظه و در این روزهای ماه رمضان و آن روز تعطیل احساس کردم از دستم بر می آید. باورتان نمی شود در روزگاری که خیلی کسان کم و بیش برای این کار از خود علاقه و اشتیاق نشان می دهند او قسمم دادکه از بوسیدن دستش صرف نظر کنم اما دیر شده بود و من کار خود را کرده بودم. پیری و کندی انتقال پیام عصب به عضله با من همراهی کرد و مانع ابراز احساساتم نشد.
من خود را ملزم دانستم رسالت روابط عمومی که همانا قدردانی از کسانی است که بر گردن تک تک ما حق دارند را به انجام رسانم. احساس کردم کاری را که باید انجام می دادم به عمل آورده ام. خیلی دوست داشتم هدیه ای به نیت سپاس به او تقدیم کنم اما چیزی که ارزشش را داشته باشد نه نزدم بود و نه در ذهنم جای گرفت. حتا با آن شرایط پیرمرد و با دستان لرزان و حافظه ضعیفش بعید می دانستم چیزی را بتواند تا منزل برساند.
تنها چیزی که به ذهنم در آن لحظه رسید این بود که باید نشان سینه شرکت ملی پخش فرآورده ای نفتی ایران را بر یقه کت او الصاق کنم. تا کوهی از احساس و حال خوب خودم را از طریق آن رسانه به مردمان برسانم.
از من پرسید که این چیست ؟
گفتم این تنها نشانه این است که همه بدانند مجموعه مدیران و کارکنان این شرکت عظیم، شما را از یاد نخواهند برد و یاد شما در قلب های ما همیشه ماندگار خواهد ماند.
او در هنگام بیان مطالب بارها مکث می کرد تا خاطرات از پس زنگارهای فراموشی به قسمت خودآگاه مغز آمده و بر زبان جاری شود و من هم صبورانه به حرف هایش گوش فرا می دادم .
این مختصر داستانی واقعی و حاصل یک ساعت و نیم گفتگو با رحمت الله بوجاریان، راننده پیشکسوت سوخت رسانی منطقه همدان بود.
باخود اندیشیدم که شاید این بهترین هدیه ای باشد که برای همکاران و هم قطاران خود در عرصه روابط عمومی و ارتباطات در اداره روابط عمومی ستاد شرکت ملی پخش فرآورده های نفتی ایران و مناطق 37 گانه نقل کنم.
روز روابط عمومی و ارتباطات مبارک

ابوجاریان 2


پست الکترونیک را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید


تماس با ما:

همدان - میدان آرامگاه بوعلی سینا - جنب شرکت مخابرات استان همدان - شرکت ملی پخش فرآورده های نفتی منطقه همدان
 
کد پستی :  99177-65156

تلفن مرکز مخابرات : 2-.38262140-081

تلفن روابط عمومی : 38280600-081